تبليغاتX
روزگـار ایمان
امروز، 13 تیر ماه!

ساعت، هفتِ تمام!

اینکه تا کی این ساعت ها خواهند گذشت وهر بار راس ساعت با صدای بلند فریاد سر خواهند داد که : "ساعت، هفتِ تمام!" نمیدانم!

اما این را میدانم که بالاخره روزی کم می آورند.روزی می ایستند و می گویند: بفرما! سپری شدن... گذشتن... چرخیدن هرچه عقربه ... در اختیار شماست! بفرمایید. انتخاب با شما. سرعت کم و زیادش با شما... شما مختارید... بفرمایید.

1  88/04/13    قــوامــی  | 

مثل هیچ کس...

به نابودی کشوندیم تا بدونم ، همه بود و نبود من تو بودی

 بدونم هرچی باشم،بی تو هیچم ، بدونم فرصت بودن تو بودی

  همه دنیا بخواد و تو بگی نه ،نخواد و تو بگی آره ، تمومه

 همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه

 پریشون چه چیزا که نبودم ، دیگه میخوام پریشون تو باشم

 تویی که زندگیمو آبرومو ، باید هر لحظه مدیون تو باشم

 فقط تو می تونی کاری کنی که، دلم از این همه حسرت جدا شه

 به تنهاییت قسم تنهای تنهام ، اگه دستم تو دست تو نباشه

شاعر:دکتر افشین یداللهی

خواننده: احسان خواجه امیری

---------------------------------------

پی نوشت 1 از خودم : فقط یک روز مونده به 13 تیر. فقط یک روز مونده به ...فقط یک روز... نمیدونم!هیچ وقت نتونستم درک کنم که چرا باید واسه دونستن بعضی چیزا آدما همه چیزارو نابود کنن و چقدر بی انصاف باید بود که همچین کاری کرد... خیلی حرفا! خیلی کارا! خیلی چیزا بیان کردنی نیست. به خدا بیان کردنی نیست. فقط دیدنیه.اونم نه با دو تا چشمی که خدا گذاشته توی "کله" آدما که به هیچ دردی نمیخوره جز گناه! با یه چشم دیگه ست که باید حرف دل آدما رو دید... با یه گوش دیگه باید حرف دل آدما رو شنید...چرا باید هرچی داریم رو از یه صب تا ظهر به نابودی بکشونیم تا بفهمیم که همه بود و نبود کسی هستیم؟چرا؟

پی نوشت 2 از او : تو ماشین بودیم... راننده واسم این آهنگ و گذاشت : ((هرچه دارم از تو دارم ای همه دار و ندارم...))

پی نوشت 3 از احمدرضااحمدی: نازنین من ، می دانی که من و تو بسیار فقیر هستیم، هراسان و تنها از این کوچه به آن خیابان میرویم این وصیت نیست لبخند را دوست دارم ، من بسیار گریسته ام ، سرانجام بته های اطلسی گل میدهد.

 پی نوشت 4 از محمدعلی بهمنی : خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند، سیمرغم وعقاب قبولم نمی کند. عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار، این شهر بی نقاب قبولم نمی کند.

1  88/04/12    قــوامــی  | 

ساده بیا دست منو بگیرو  ---------  ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز میتونی  ---------  پای همه سادگیات بمونی

خسته نشو اگه تموم راهها  ---------  پیش تو و سادگیات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدما  ---------  از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته  ---------  بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته  ---------  چند تا ترانه اس که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر  ---------  تنهاییتم بذار رو دوشت ببر

ترانه باش اونور آخر خط  ---------  به نقطه میرسی بیا سر خط

شاعر:دکتر افشین یداللهی

خواننده: رضا صادقی

1  88/04/07    قــوامــی 

TRUST

 پائولو کوئلیو در عطیه ی برتر اینگونه می گوید:

آنانی که بیشتر بر ما تاثیر می گذارند. همان کسان اند که به آنچه می گوییم باور دارند در فضای شک متقابل، مردم از هم فاصله می گیرند...

اما در برابرمعصومیت، همه ما رشد می کنیم. ما در کنار کسی که ما را باور دارد، شهامت و دوستی می یابیم. کسی که مارا می فهمد، می تواند دگرگونمان کند.

خوب است که بدانیم این جا و آنجا ، هنوز هستند کسانی که به "شر" بی میل اند. چون هنوز اهمیت کار نیکشان را میدانند.اینان در برابر چشم های آدمیان و پروردگار تعالی میابند. چون عشق میلی به شر ندارد. همواره سوی نیک را می بینند.بهترین بخش وجودشان را به عمل در می آورند.

و باز او که عشق میورزد پیروز است.هر چند در جستجوی پاداشی نیست. چه خارق الآده است زندگی آنانی که در روشنایی اند! چه محرک است ، چه پر برکت است، گذراندن یک روز تمام، بدون میل به هیچ شری.

جلب اعتماد مردم به عشق بسی نزدیک شدن است. و تنها هنگامی در این کار موفق می شویم ، که خود به دیگران اعتماد کنیم. اندک آسیبی که دیگران میتوانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند، در برابر شادی ای که در زندگی میابیم و احساس می کنیم هیچ است. دیگر لازم نیست جوشن های سنگین به تن کنیم. سپر های آزار دهنده به دست بگیریم و سلاح های خطربار برداریم... معصومیت از ما حفاظت خواهد کرد.

تنها در صورتی می توانیم به کسی کمک کنیم که به او اعتماد داشته باشیم.

---------------------------

پی نوشت:

إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ . من برای شما فرستاده ای در خور اعتمادم (سوره ی شعرا- ترجمه ی فولادوند)

این آیه پنج باردر سوره ی شعرا بیان گردیده است. آیات : 107 و 125 و 143 و 162 و 178

1  88/04/04    قــوامــی  | 

هجرت...

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا...

آنانکه که هنگام مرگ و قبض روح (ظالم و ستمگر بمیرند) فرشتگان از آنها باز پرسند که در چه کار بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن سفر کنید؟ (و از محیط جهل و کفر به سرزمین علم و ایمان بشتابید؟ از آنها عذر نپذیرند) و ماوای ایشان جهنم است و بازگشت آنها به جایگاه بسیار بدی است.

سوره ی نساء آیه ی 97  (ترجمه ی مهدی الهی قمشه ای)

1  88/03/30    قــوامــی  | 

مخاطب!
 و حرفهايي هست براي" نگفتن"؛ حرفهايي كه هرگز سر به" ابتذال گفتن" فرود نمي آورند.
حرفهايي شگفت ؛زيبا و اهورايي همين هايند.
و سرمايه ماورايي هر كسي به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
حرفهايي بي تاب و طاقت فرسا، كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.
كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند.
كلماتي كه پاره هاي" بودن" آدمي اند...
اينان هماره در جست وجوي" مخاطب" خويشند،
اگر يافتند، يافته مي شوند...
و در صميم" وجدان" او آرام مي گيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند.
و اگر او را گم كرده اند، روح را از درون به اتش مي كشند
و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.

---------------------------------

پی نوشت : مخاطب! همه  دنبال آن مخاطب هستند. نمی دانم گشتن موثر واقع خواهد شد یا صبر و انتظار... نمی دانم من کدام راه را رفتم که هم اکنون مخاطب آن حرف های اهورایی جلوی من ایستاده... و زیبایی و اهورایی بودن آن حرف ها برای این است که با بیان داشتنش به مخاطب واقعیش باز هم قداست خود را خواهند داشت...

1  88/03/07    قــوامــی  | 

فیلم کائنات

برید وسط یک پارک بزرگ یا خیابون اصلی شهرتون یا میدون مرکزیش! بایستید و به اطرافتون نگاه کنید.فقط نگاه کنید .لازم نیست کار دیگه ای کنید. لازم نیست هیچ بلیطی بخرید،لازم نیست صندلی خاصی رو رزرو کرده باشید. شما ناخواسته، مدت هاست که به تماشای بزرگترین فیلم، دعوت شدید. "زندگی" !

ببینید بازیگراش چقدر توی نقش هاشون فرو رفتن و با چه جدیتی بازی می کنن. آره ببینید. اون راننده تاکسی رو میبینید که واسه فقط 5تومن پیاده شده و با قفل فرمون افتاده به جون اون مسافره بیچاره؟ عجب بازیگریه!یا اون برج ساز رو دیدید که از ماشین چندصد ملیونیش پیاده شد و رفت توی اون برج؟ بازم نگاه کنید اون دختر پسری که دستای همو گرفتنو ببینید.یا اون بچه ی توی کالسکه که مامانش داره راه میبردش... هرچقدر نگاه کنید تموم نمیشه. این فیلمه پایان نداره.

شما خودتونم یکی از بازیگرای این فیلم هستید. چه بخواید و چه نه!دارید با جدیت تمام نقش خودتون رو بازی می کنید. توی خونه، توی دانشگاه، یا محل کار...اصلا هیچ کس بهتر از شما نمیتونه نقش "شما" رو بازی کنه.هیچ کس!بهترین بازیگر برای این نقش توسط کارگردان انتخاب شده. همون کارگردانی که حتی اگه بد بازی کنید کات نمیده. فقط زمانی نقشتون رو کات می کنه که دیگه نیازی بهش نداشته باشه. آره! دقیقا زمانی کات میشید که این فیلم عظیم نیازی به بازی شما نداشته باشه. فکر می کنید چقدر این فیلم به نقش شما نیاز داره؟ اصلا نقش مهمی توی فیلم دارید یا...؟

1  88/02/27    قــوامــی  | 

جمعیم!ولی تنها.

((شهرت،تنهایی را می‌دزدد.همه‌جا نگاهت می‌کنند.همه‌جا با تو هستند.زیر زره‌بین هستی.فقط در خانه می‌شود تنها بود.اگر تلفن های علاقه‌مندان بگذارند!در خانه هم باید همیشه پرده ها کشیده باشد.همسایه علاقه مند هم زیاد است.من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم.من هم به تنهایی نیاز دارم.))

این چند خط مقدمه‌ی کتاب "این مرد نازنین" نوشته‌ی " رضا کیانیان" بود.

 واقعا چی میشه که آدما احساس نیاز به تنهایی می‌کنن؟تنهایی چه حسنی داره که در جمع بودن نداره؟در تنهایی چه کارایی میشه کرد که در جمع نمی شه کرد؟ چرابعضیا حس می کنن صرفا در جمع بودن یعنی:تنها نبودن؟

اصلا چرا خدا آدما رو به مشورت و در جمع بودن تشویق کرده؟ این جمع ها قوانینی هم داره؟ ما،در جمع هامون توجه می کنیم که از چی خوشمون نمیاد که همون کارو با دیگرون انجام ندیم؟شاید یه حرف ما باعث بشه اون طرف، از هرجمعی متنفر بشه و ترجیح بده که تنها باشه. البته کسی که قدرتش رو داشته باشه که حرف "هرکسی"رو قبول نکنه میتونه این جمع هارو که در قرآنتون هزاربار گفته شده، اونطوری که باید و اونطوری که درسته به "راه" هدایت کنه. (قرآنتون رو خوندید دیگه؟؟؟)اگه قدرتش رو داشته باشه... اگه ... اگه نداره که میتونه بره به تنهایی...

 پی نوشت:

همای : ز آتش خویش هر کسی میسوزد.

ضمنا،سعی نکنید بین نوشته ی کیانیان و نوشته من ارتباطی برقرار کنید.

1  88/02/13    قــوامــی  | 

1  88/02/08    قــوامــی  | 

سال نو با گل گلدون!

در حال بازی بودم. با دونه های برنجی که معلوم نبود چند هزار کیلومتر راه رو پیمودن تا به شهری برسن که بیش از نیمی از برنج کشور رو تولید می کنه. برنجایی که مشخص بود از نژاد خوبی هستن، چون قد بلندی داشتن. برنجایی که حالا سیاه بودن از خورشت. خورشتی که از مرغی درست شده بود که تا دیروز داشت توو حیات با خروسش عشق بازی می کرد...

بشقاب روی پام بود و من روی مبلی که نزدیک تلویزیون بود نشسته بودم. تلویزیون هم با صدای ملایم روشن بود. ساعت حدودا 10 شب بود و همه ی جمع 50 نفری که به جشن دعوت شده بودن در حال خوردن شام بودن.

سومین روز سال 88 هم سپری شده بود. همه ی چهره ها خندان بود و در حال انرژی گرفتن که بعد از شام به ادامه جشن برسند.

نگاه کلی به جمع انداختم و دوباره مشغول بازی با محتویات بشقابم شدم. حواسم به خودم بود که یک لحظه سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه ی نگاه ها به سمته منه! تعجب کردم. کمی که دقیق شدم فهمیدم همه دارند به تلویزیونی نگاه میکنن که در فاصله ی کمی از من قرار داشت و در حال پخش اخبار شبانگاهی بود.

من هم از بازی دست کشیدم و حواسم رو معطوف به صفحه ی 62 اینچی کنارم کردم که یکی داخلش ایستاده بود ومی گفت:

((طی دو روز اول سال جدید 30 کشته و 300 مجروح در راه های کشور...)) و بعد هم تصاویری از تصادفات جاده ها رو نشون داد.

مطمئنم هیچ چیز دیگه ای نمیتونست کل جمع رو در یک لحظه به چنین سکوتی فرو ببره...هیچ چیز! حتی من هم دیگه رغبتی به بازی با دونه های برنج و مرغ زبون بسته ای که توی خورشت پخته شده بود، نداشتم.

یکی از دور داد زد: یکی اون تلویزیونو خفه کنه! و یکی پرید و صداشو قطع کرد.

با این وجود هیشکی تمایلی به خوردن بقیه ی شام نداشت و هنوز حواسشون به تلویزیون بود. اخبار ادامه داشت ولی صداش قطع بود و چیزی نمیشنیدیم. خبر بعدی بدون شرح... با زیر نویس بود. تصویر لاشه ی هواپیمایی که سقوط کرده و منفجر شده بود. زیر نویس این خبر این بود :

(( در سانحه ی هوایی که در آمریکا رخ داد 119 نفر کشته  شدند))

صدا قطع بود ولی همه، حتی اونی که دورترین نقطه بود این خبر رو خوند. دیگه هیچ صدایی نبود. یکی پاشد و اومد تلویزیون رو خاموش کرد. همه ماتشون برده بود. اکثرا داشتن با محتویات بشقابشون که دیگه چیز زیادی ازش نمونده بود بازی می کردن و احتمالا میگفتن این گوشتی که چند دقیقه قبل خوردن چقدر شبیه اونی بود که از اون آدما که الآن مردن، دیدن!

شام رو ول کردمو رفتم روی "تراس". بعد از نیم ساعت که تازه داشتم آرامش میگرفتم یهو صدای بلندی از پایین اومد :

((گل گلدونه من...توو رگام خونه من...به خدا جونه من.....))

فهمیدم "شهرام صولتی" تونسته اون سکوت رو بشکنه و از فاصله ی دور فقط با صداش همه رو از جاشون بلند کنه!

رشک بردم به قناعتشون که با یه "گل گلدونه من..." تونستن همه چیزا رو فراموش کنن!

 

1  88/01/04    قــوامــی  |