تبليغاتX
روزگـار ایمان
همای مستان

گروه مستان

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت ؟

هر کجا وقت خوش افتاد ، همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

1      قــوامــی 

صعودی روندگرا با کایزن

 

در اقتصاد ژاپن فلسفه ای وجود دارد به نام " کایزن " که اگر در یک جمله خلاصه کنیمش به پیشرفت همه روزه و همه جانبه ی کارها گفته می شود . این فلسفه باعث پیشرفت روز به روز ژاپن کوچک و جنگ زده شد تا امروز که می بینید و می دانید .

ژاپنی ها با توجه به این فلسفه در کارها " روند گرا " هستند . یعنی بیش از همه به انجام درست و روندِ کار اهمیت می دهند و در نهایت هم به نتیجه ی مطلوب می رسند .

اما در مقابل آمریکا در اقتصادش کشوری " نتیجه گرا " محسوب می شود . یعنی روندِ انجامِ کار و چگونگی به ثمر رسیدنش چندان اهمیت ندارد . آنچه که اهمیت دارد رسیدن به نتیجه است .

 

انسان ها نیز در زندگی این چنین هستند . بر خی چون ژاپنی ها روند گرایند و گروهی نیز نتیجه گرا .

" من " : اما در این بین فلسفه ی ژاپنی ها را بیشتر قبول دارم و در تمامی مراحل زندگی از آن پیروی می کنم . چرا که ( گویند ) : نتیجه ی نهایی زندگی در روز قیامت و در جهانی دیگر مشخص خواهد شد و اگر من هر روز به فکر آن روز باشم همه ی زندگی را تباه کرده ام و در نهایت هم به نتیجه ی مطلوب نخواهم رسید . پس سعی می کنم در این دنیا خود را درگیر روند انجام اهدافم کنم .

زندگی برای من به منزله ی بالا رفتن از کوهی است بس بلند . گروهی هستند که در حین بالا رفتن از کوه فقط و فقط به قله فکر می کنند و به همین دلیل است که تمامی مناظر و زیبایی ها ی بین راه را از دست می دهند . زمانی هم که به بالای قله می رسند (در پایان عمر دنیویشان) می بینند که بقیه ی راه را باید سرپایینی بیایند و همین ... هیچ چیز خوشایندی در بالای قله وجود ندارد که توجه شان را جلب کند و سعی می کنند در راه پایین آمدن هرچه بیشتر از زیبایی ها لذت ببرند . اما آن موقع دیگر دیر شده و وقت انجام این کار ها نیست !

من با پایه ریزی زندگی روند گرا با توجه به کایزن ، در راه صود به قله از هیچ طبیعت زیبایی چشم پوشی نمی کنم و سعی می کنم به نحو احسن از آنها "لـــــــــــــذت" ببرم . هر از چند گاهی هم بین راه چادری میزنم و با قهوه و "می" و... خستگی را از تن بدر می کنم .

در حین بالا رفتن از قله بدین ترتیب که هیچ خستگی بر من مستولی نمی شود . پس وقتی به قله برسم و از آن بالا به راه طی کرده نظر افکنم باز هم لذت بخش است مرا . در راه پایین آمدن هم که تنها خاطرات را با همراهانم مرور می کنم و این چنین راه برگشت نیز برایم خوشایند خواهد شد .

در کل ، زندگی  کوهی بلند است که آرام آرام از آن صعود می کنیم و در راه نیز کوه های کوچکی هستند که آنان را نیز می پیماییم . این کوه های کوچک برایم به منزله ی زنگ تفریحی هستند که بر انرژیم می افزایند .

بر خلاف من انسان های نتیجه گرایی هستند که همین کوهک ها برایشان "مرگ " است . در راه پیمودن این کوهک ها نیز فقط به قله ی بزرگ می اندیشند و بدین ترتیب وقتی این کوهک ها را پیمودند هرگز از آن لذت نخواهند برد .

جالب است نه ؟ قبل از رسیدن به هدف هر روز و شب به نتیجه فکر می کنند و از راه باز می مانند . در نهایت که به هدف رسیدند اصلا فراموش می کنند که روزی و شبی را برای این هدف تباه کرده اند . پس چرا ، حال از آن لذت نمی برند ؟ این هدف تمام شد بلافاصله فکر و عذاب دیگری جانشان را به لب می آورد . توجه کنید که نگفتم عمل فقط و فقط گفتم فکر . ای کاش که عمل بود نه فکر و توهم و رویا ...

از یک سو آبشارهای زیبایی که با فریاد به پایین سقوط می کنند و چمن های سفید پوشی که برف منجمدشان کرده و "جنی" و "بارت" روی آن دنبال هم می دوند و از سوی دیگر سقوط یکی از دوستان و همراهان بر اثر وقوع بهمن یا خوابیدن در شبی با " چند ده " درجه ی سانتیگراد زیر صفر . این ها بخشی از آن هایی است که در راه می بینید و لمسشان می کنید اما هیچ کدام نباید باعث شادی بیش از حد ، یا حسادت و بی صبری ! و یا یاس و ترس از ادامه ی راهتان شوند . این ها همه و همه زیبایی های مسیرند .

ای کاش که نتیجه گرایان درکشان می کردند.

 

پی نوشت :

1.یادتان باشد تفریحاتی چون اسکی در کوه شما را صد ها متر به عقب می برد ! پس مراقب باشید . می توان هر لذتی را امتحان نکرد .

2.اگر قوانین کاینات را رعایت کنید هرگز به بهمن بر نخواهید خورد اگر هم خوردید جان سالم به در می برید .

3.جنی و بارت شخصیت های فیلم love story  هستند . آنان نیز روند گرا بودند .

 

1      قــوامــی  | 

ما هممون بازیگریم ...

 

(اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست)  اگر ؟ همیشه این اگر برام سوال بوده .وجود این اگر یعنی شاید زمانی تنها ترین تنها شدم . شاید ؟ زمانی ؟ مگه غیر از اینه که ما همیشه تنهاییم ؟ زمانی که تنها نیستیم کی باهامونه ؟ یعنی یه مواقعی یکی دیگه میاد تو وجودمونو و ما تنها نیستیم اون مواقع . عقلتون چی می گه ؟ این امر امکان پذیره ؟ غیر از وجود خودمون شخص دیگه ای اجازه داره بیاد داخل وجودمون ؟ نه ! اصلا فرض که ما خودمون اجازه بدیم ، مگه می تونه بیاد ؟

تو کل دنیا هیچ کس وجود نداره جز " من " . یک و تنها یک نفر .اگه قرار باشه مشکل کسی حل شه فقط خود شخص می تونه با تمرکز و فکر کردن راه حلی براش پیدا کنه . حتی اگه دوستایی داشته باشه که می تونن کمکش کنن حاضر نیست کمکشون رو قبول کنه و فقط تصمیم خودش رو عملی می کنه .

گرچه در اکثر موارد آدما حق دارن . چون اطرافیان با چهره ی واقعی نمیان جلو . هر نوع نقابی که دلتون بخواد می زنن و با چهره های تزئین شده میان . میان که چی؟ کمک کنن ؟ کاش که کمک بود . میان که زیبایی نقابشون رو به رخ دیگرون بکشن . بگن که آره منم بزرگ شدم و یاد گرفتم چتو باید نقاب درست کنم . این شده دلخوشیشون .

البته در اکثر موارد حق با آدماست ! پس کار اشتباهیه که دیگران رو به حریم شخصی وجودم وارد کنم . فکر درست سودش واسه منه . فکر غلطم ضررش !

تنهاترین تنها بودم و هستم . اصلا تنها بودن مگه بده ؟ چه تو کنج یه پارک بزرگ و ساکت در حال خوندن کتاب میلان کوندرا باشم و چه تو یه پارتی با همه ی دوستای پسر و دختر . در هر دو حال تنهام .آخه اونام تنهان . اونا هم جز خودشون کسی باهاشون نیست .

لذت بردن از این یگانگی (تنهایی) واسم جالبه . چون همه با این وجود که تنهان ازش لذت نمی برن . فکر می کنن وقتی بین چند میلیارد آدم دارن زندگی می کنن دیگه تنها نیستن . ولی نمی دونن که لذت زندگی به اینه که تنها آفریده شدیم و تنها باید جواب پس بدیم ...

 

پی نوشت :

  1. تابستونه . بارون می باره . ولی یک ساعتی بیشتر دووم نداره . بعدشم آفتاب می شه . صاف صاف . آسمون دلش گرفته بود که اینجوری بارید ؟ نه ! آسمونم یاد گرفته چه جوری نقاب بسازه واسه خودش .
  2. همیشه حق با آدماست .
  3. نکنه دیر بشه . غروب باید برم بیرون و هنوز نقابمو درست نکردم . زیاد کار نداره . الآن می رم روش کار می کنم . نیازش دارم .

 

1      قــوامــی  | 

گروه محبوبین

 

معمولا آدما ، اطرافیانشون رو به دو گروه تقسیم می کنن : اونایی رو که دوست دارن و اونایی که ازشون متنفرن !

اما من تقسیم بندی دیگه ای رو انجام می دم که توش فقط یک گروه وجود داره و اون هم گروه اول . یعنی یا دوستان و آشنایان و اقوام رو دوست دارم و اونا تو دایره ی  زندگیم (دایره ای به شعاع بینهایت)هستن . یا اگه دوسشون نداشته باشم از زندگی و ذهنم پاکشون می کنم .

گروه اول که  باعث پیشرفتم می شن و صحبت کردن و در کنارشون بودن برام خیلی مفیده . اما گروه دوم ، وجود خارجی نداره  و چون اگه باهاشون باشم چیزی جز نگرانی و عصبانیت و اندوه برام بهمراه ندارن ، از زندگیم خط می زنمشون .

اما هستن دوستانی که وجود این گروه دوم براشون مهم تر از اون اولی محسوب می شه . گروه اول رو فراموش کردن و همه ی تمرکزشون رو معطوف این منفورین ساختن تا بتونن توجهشون رو جلب کنن یا به خودشون بقبولونن که اینا هم دوست داشتنین . واسه همینه که نه از اون گروه اول لذت می برن ، نه می تونن در نهایت این منفورین رو به راه بیارن و نه خودشون میفهمن که زندگیشون چی شد .

آخ که زندگی چه زیبا ست زمانی که جز دوستان دوست داشتنی به هیچ کس فکر نمی کنم . به خصوص چون از فهم بالایی برخوردارن(گروه اول) دیگه نیازی به  تلاش بیشتر واسه جذبشون ندارم . اگه هم زمانی از حدشون خارج شدن یا حس کردم از نظر من دوست داشتنی نیستن با یه ماژیک قرمز یک خط پر رنگ روشون می کشم ... ! می گم از نظر من ، چونکه دلیل نمی شه نظر من کلی باشه و بشه به همه تعمیم دادش . نظریه شخصی که به خودم ارتباط داره . درست یا غلطش هم به سود یا زیان خودمه .

 

1      قــوامــی  |