اینجا ایمان است،
باغی پر از میوه های زمستانی در بهار.
ایــنجـا چـراغــی خـامـوش شـدسـت،
و بـا غــبـان در انـدیـشـه ی بـهـار
که بار دگر چراغ را روشن بیند.
خـبر از نور که داد ؟ که شبـم شد روشن.
شاید ازعشق بباید پرسید،
کـه شـب و هـر سـحـر از آن سـر شـهـر ،
خــــبــــری مــــــی آرد :
اوفتادست زمین میوه ی آن کهنه درخت !
قــصــد پـیـونـدش کن ...
هــر شـب و هـر سـحـر از آن سر شهـر ،
آیـد و بـاز دهـد پـیـغامی :
_ باز از آن کهنه درخت_
قـصـد پـیـونـدش کن ...
* * *
من که قــصـدش کـردم !
خود ندارد طاقـت، تا شـود آویزان
ز سر شاخک بالاهـای آن کـهـنـه درخت .
مـیـوه ی مـن در بـاغ ، جـایـش آن بـالاهـاسـت ،
چه بیفتد و چه نه ،
گـر شـود پـخـتـه و کال ،
یا بماند سر جایش و بخشد آنجا ...
" چشم "
"چشم هایش " نرود از یادم .
ایمان قوامی ، شهریور 87
دنیا های متفاوتی هست که میتونیم توش زندگی کنیم . هر کدومش هم لذت خاص خودش رو داره . اما لذت بخش ترین حالت اینه که به تمامی این دنیا ها سفر کنیم و هر روز توی یکی شون بچرخیم. تو این وضعیت شرایط انقدر لذت بخش می شه که اصلا گذر زمان رو متوجه نمی شیم.
حالا پیش میاد روز هایی که توی یکی از این دنیا ها گیر میوفتیم و دیگه توان خارج شدن ازش رو نداریم. ولی وضعیت که بد تر بشه می شه ماه ها بعدشم سال ها ....
گیر افتادن توی یکیشون باعث میشه از بقیه وا بمونیم . بقیه رو فراموش کنیم و در نهایت به این نتیجه می رسیم که : آره ، از اولم اون دنیا ها وجود نداشتن و فقط همین یکی توی کل عالم هست .
و این طور می شه که حتی اجازه صحبت کردن در مورد دنیا های دیگه رو حتی به خودمون هم نمیدیم.

زندگی با آدمای تک دنیا خیلی عذاب آوره . آدمایی که اصلا نمی خوان به دنیا های دیگه فکر کنن . گرچه انقدر درجا زدن ،دیگه توانایی فکر کردن رو ندارن. خالیه خالی می شن . و فقط منتظر اتفاقن ، که زندگیشون رو تغییر بده .
در عوض زندگی با آدمایی که دنیاهای متفاوتی دارن فوق الآده ست . هر روز لذت بخش تر . هیچ وقت کسل کننده نیستن . حتی بودن با هاشون (در سکوت) لذت بخشه .
کار خیلی مشکلیه که بین دنیا ها سفر کنیم . ولی کسی که کلیدش رو پیدا کنه دیگه نمیتونه به یکی دو دنیا اکتفا کنه . حتی اگه شده، تنها، تا آخرش میره .
پی نوشت :
بعضی اوقات باید عشق رو فراموش کرد .
بعضی اوقات باید فقیر باقی موند.
بعضی اوقات باید به درو دیوار قفس زد تا راه فراری پیدا شه .
در عوض بعضی اوقات نباس بیش از حد دست و پا زد تا بیشتر توی لجن فرو رفت .
.
.
در نهایت .... بعضی اوقات باید زندگی کرد.
من به آن شب می اندیشم ...
که مرا می خوانند ،
دلم را روشن
تنم را پاک
روحم را آزاد.
و به آن اندیشم ...
نکند
همه شان ،
دست ها برده به اوج
تا همه اهل محل ،
ابر ها پاره کنند
و بچینند آن ماه
که لیالی می گفت :
پس چه شد آن زیبا ؟
که برفتست زین جا .
نه!
نرفتست و شما کردیدش
یک فراری
که پرد ،
بال زند .
نه به اوج ،
که همه بال و پرش ، در نهایت ریزد.
من به آن اندیشم ...
همین ماه شماست ،
که مرا می خواند.
من به آن اندیشم ...
که چرا چشم فرو می بندید
و نمی بینیدم؟
که درونم همه اش تنهایی است ...
همه اش تنهایی ...
چون که دیشب ندیدیم در دل
ماه روشن دل را.
در دلم هیچ نبود ،
خبری از برگی .
در دلم ساقه ی گل خار نداشت .
من چه کردم که چنین بی قانون ،
می رود زندگیم رو به جنون ؟
من به آن شب می اندیشم ...
می دهد ماه به من پیغامی
که ز فردا خورشید ،
با تو خواهد کرد آغاز ،
سخن هایش را،
پنهانی .
و دگر ،
در امید شب و این ماه و
در اوج بی خوابی
نخواهی داد،
باد ،
فرصت روز و خود خورشید و
این همه زیبایی.
من بدان روز بیاندیشم باز ،
که همه اهل محل ...
ماه ...
خورشید ...
همگی با من هم آوا شده اند .
ایمان قوامی ، شهریور 87
پدر بوئیدش
مادر بوئیدش
برادر بوئیدش
همه ی اقوام و آشنایان هم...
تنها به این بهانه که
این تن مرده ی دلبرکی بدکارست
اما او نمرده بود و همه چیز را می دید
حتی آن طرف چشمانشان را :
که با چه ولعی می بوئیدند
و چه لذتی می بردند
که در آخر
توانستند
آن بلورین تن پاک را
به بهانه ای ببویند...
ایمان قوامی ، شهریور 1387