به روز آخر هر سال چون دلم نگریست***نه گریه کرد و نه خندید،بل،به خنده گریست
چگونه ام؟ نتوان گفت،این کسی داند***که زار زار بخندید و قاه قاه گریست
ازین که سال نو آمد پیام زندگی ست***ازین که سال کهن شد نشان ره سپری ست
یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم .
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...
روزی که نمره ها اعلام شده بود ، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: کدوم صندلی؟
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
-----------------------
پی نوشت:
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد .
اینکه زادهی آسیایی رو، میگن: جبرِ جغرافیایی!
خداوند از شدتِ ظهورش مخفیه. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اونقدر هست که گویی نیست. اونقدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدته ظهورشه. می گن خداوند مثل یه صداست که از اولِ آفرینش تا آخرِ اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته میشه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمیتونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش میشه. شاید به همین دلیله که ما نمیتونیم خداوند رو درک کنیم.
پی نوشت:
اینا رو "مصطفی" بهم گفت! بیش از یه بار. همیشه میگه. جاهای مختلفم گفته. ولی فقط گفته. فکر نمیکنم قبولشون داشته باشه. آخه از طرف دیگه، با "مرگ" بدجور مشکل داره. که این دو با هم در تضاده.
ملکه ی زیبایی امسال، خیلی هم زشت بود!