تبليغاتX
روزگـار ایمان
سال نو با گل گلدون!

در حال بازی بودم. با دونه های برنجی که معلوم نبود چند هزار کیلومتر راه رو پیمودن تا به شهری برسن که بیش از نیمی از برنج کشور رو تولید می کنه. برنجایی که مشخص بود از نژاد خوبی هستن، چون قد بلندی داشتن. برنجایی که حالا سیاه بودن از خورشت. خورشتی که از مرغی درست شده بود که تا دیروز داشت توو حیات با خروسش عشق بازی می کرد...

بشقاب روی پام بود و من روی مبلی که نزدیک تلویزیون بود نشسته بودم. تلویزیون هم با صدای ملایم روشن بود. ساعت حدودا 10 شب بود و همه ی جمع 50 نفری که به جشن دعوت شده بودن در حال خوردن شام بودن.

سومین روز سال 88 هم سپری شده بود. همه ی چهره ها خندان بود و در حال انرژی گرفتن که بعد از شام به ادامه جشن برسند.

نگاه کلی به جمع انداختم و دوباره مشغول بازی با محتویات بشقابم شدم. حواسم به خودم بود که یک لحظه سرم رو بالا گرفتم و دیدم همه ی نگاه ها به سمته منه! تعجب کردم. کمی که دقیق شدم فهمیدم همه دارند به تلویزیونی نگاه میکنن که در فاصله ی کمی از من قرار داشت و در حال پخش اخبار شبانگاهی بود.

من هم از بازی دست کشیدم و حواسم رو معطوف به صفحه ی 62 اینچی کنارم کردم که یکی داخلش ایستاده بود ومی گفت:

((طی دو روز اول سال جدید 30 کشته و 300 مجروح در راه های کشور...)) و بعد هم تصاویری از تصادفات جاده ها رو نشون داد.

مطمئنم هیچ چیز دیگه ای نمیتونست کل جمع رو در یک لحظه به چنین سکوتی فرو ببره...هیچ چیز! حتی من هم دیگه رغبتی به بازی با دونه های برنج و مرغ زبون بسته ای که توی خورشت پخته شده بود، نداشتم.

یکی از دور داد زد: یکی اون تلویزیونو خفه کنه! و یکی پرید و صداشو قطع کرد.

با این وجود هیشکی تمایلی به خوردن بقیه ی شام نداشت و هنوز حواسشون به تلویزیون بود. اخبار ادامه داشت ولی صداش قطع بود و چیزی نمیشنیدیم. خبر بعدی بدون شرح... با زیر نویس بود. تصویر لاشه ی هواپیمایی که سقوط کرده و منفجر شده بود. زیر نویس این خبر این بود :

(( در سانحه ی هوایی که در آمریکا رخ داد 119 نفر کشته  شدند))

صدا قطع بود ولی همه، حتی اونی که دورترین نقطه بود این خبر رو خوند. دیگه هیچ صدایی نبود. یکی پاشد و اومد تلویزیون رو خاموش کرد. همه ماتشون برده بود. اکثرا داشتن با محتویات بشقابشون که دیگه چیز زیادی ازش نمونده بود بازی می کردن و احتمالا میگفتن این گوشتی که چند دقیقه قبل خوردن چقدر شبیه اونی بود که از اون آدما که الآن مردن، دیدن!

شام رو ول کردمو رفتم روی "تراس". بعد از نیم ساعت که تازه داشتم آرامش میگرفتم یهو صدای بلندی از پایین اومد :

((گل گلدونه من...توو رگام خونه من...به خدا جونه من.....))

فهمیدم "شهرام صولتی" تونسته اون سکوت رو بشکنه و از فاصله ی دور فقط با صداش همه رو از جاشون بلند کنه!

رشک بردم به قناعتشون که با یه "گل گلدونه من..." تونستن همه چیزا رو فراموش کنن!

 

1      قــوامــی  |