بهشتی روی بام !

روزهای برفی با تمام زیبایی ها و زشتی هایش به پایان رسید . تمامی استان هایی که با این "بحران سفید" مواجه شدند در پی از میان بردن آثار آن از زندگیشان هستند . گرچه اگر خداوند باز هم عنایتی کند و باد گرم و بارانی نازل کند مسلما این امر راحت تر انجام خواهد گرفت .
در تمام مدت بارش برف با افرادی که روبرو میشدم از این برف به عنوان عذاب الهی یاد می کردند . اما چرایش را نتوانستم درک کنم . چون این برف زیبا از دید من چیزی جز رحمت الهی نبود . رحمتی که همچون همیشه سراسر ایران را فرا گرفت و در آینده ای نه چندان دور همه از ثمراتش بهره مند خواهیم شد .
بارش برف سنگین باعث ایجاد موزیک ملایم و زیبایی توسط چوب های داربست سقف و بام خانه شده بود . موزیکی که خبر از خطری احتمالی می داد . ریزش سقف !
برای به وقوع نپیوستن این امر مجبور به پایین ریختن این "سفید زیبا " از بلندی بام شدیم . آرام آرام ار نردبان بالا رفتم و داخل فضای تاریک محوطه ی بام شدم . با احتیاط روی داربست ها راه رفته و پس از چند قدمی از دریچه ی کوچکی وارد دنیایی دیگر شدم . دنیایی زیبا و دیدنی که شاید فقط مردان توانایی دیدن آن را داشته باشند .
از دریچه که به بیرون رفته و بر روی برف ها ایستادم در دنیایی مملو از نور و سفیدی و زیبایی بودم . اینبار نه زیر سقف که روی سقف پا نهاده بودم . سقفی که همیشه زیر آن زندگی میکردم اکنون روی آن بودم و از آنجا به دنیا با دید تازه تری می نگریستم .
قبل از اینکه برای برف روبی به بالا بروم از طرف خانواده گوش زد شده بود که : ایمان جان مواظب باش . ارتفاع زیاده . اونجا عین جهنم می مونه . زودی بیا پایین .
اما من حالا بالا بودم و هیچ ترسی نداشتم و اصلا احساس نمی کردم در جهنم باشم . اگر جهنم آن گونه است ، من به جهنم رفتن رضایت میدهم . ولی نتوانستم نامی دیگر جز بهشت برایش برگزینم .
همه جا سفید بود . سفیدِ سفید . نه سفید نبود . بی رنگ بود . شایدم به رنگ خدا بود . هرچه بود و هر رنگی که داشت ، خیلی زیبا و دلربلا بود . طوری بود که اصلا قصد ترک کار و پایین آمدن را نداشتم . و چند ساعتی روی بام بی وقفه و آرام آرام برف ها را به پایین می فرستادم .
نور بیش از حدی که وارد مردمک چشم میشد آنقدر باعث بزرگی مردمک شده بود که حس میکردم هیچ جا را نمیبینم .
همه جا سفید بود . سقف تمامی همسایه ها . کوچه ، خیابان . حتی سطح استخر پارک نزدیک خانه مان سفید بود .
این بهشت زیبا قصد از بین رفتن نداشت . هرچقدر که برف ها را محو میکردم باز هم می آمد و می آمد . من هم به جای کوشش بی فایده بر روی برف ها دراز کشیدم و به آسمان چشم دوختم . جالب بود که آسمان هم سفید بود .
این سفیدی به درونم نفوذ کرد و تمام وجودم باز هم سفید شد . شایدم بتوان گفت یک رنگ یا بی رنگ شد .
بعد از حدود 3 ساعت به اصرار خانواده که صدایشان تا بالا می آمد مجبور به ترک آنجا شدم و آمدم پایین . چای و شیر داغ به همراه کلوچه پیش رویم بود و من با ناراحتی می خوردم و می نوشیدم . ناراحتی ،نه برای خستگی که خانواده این گمان را داشتند . برای دوری از آن بهشت .
از این به بعد سعی خواهم کرد این یک رنگی و سفیدی را که در وجودم ایجاد شده حفظ کنم . چون برف این چنینی خیلی کم پیش می آید و شایدم دیگر هیچ وقت آن " بهشت روی بام " را نبینم .