((شهرت،تنهایی را میدزدد.همهجا نگاهت میکنند.همهجا با تو هستند.زیر زرهبین هستی.فقط در خانه میشود تنها بود.اگر تلفن های علاقهمندان بگذارند!در خانه هم باید همیشه پرده ها کشیده باشد.همسایه علاقه مند هم زیاد است.من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می خواهم.من هم به تنهایی نیاز دارم.))
این چند خط مقدمهی کتاب "این مرد نازنین" نوشتهی " رضا کیانیان" بود.
واقعا چی میشه که آدما احساس نیاز به تنهایی میکنن؟تنهایی چه حسنی داره که در جمع بودن نداره؟در تنهایی چه کارایی میشه کرد که در جمع نمی شه کرد؟ چرابعضیا حس می کنن صرفا در جمع بودن یعنی:تنها نبودن؟
اصلا چرا خدا آدما رو به مشورت و در جمع بودن تشویق کرده؟ این جمع ها قوانینی هم داره؟ ما،در جمع هامون توجه می کنیم که از چی خوشمون نمیاد که همون کارو با دیگرون انجام ندیم؟شاید یه حرف ما باعث بشه اون طرف، از هرجمعی متنفر بشه و ترجیح بده که تنها باشه. البته کسی که قدرتش رو داشته باشه که حرف "هرکسی"رو قبول نکنه میتونه این جمع هارو که در قرآنتون هزاربار گفته شده، اونطوری که باید و اونطوری که درسته به "راه" هدایت کنه. (قرآنتون رو خوندید دیگه؟؟؟)اگه قدرتش رو داشته باشه... اگه ... اگه نداره که میتونه بره به تنهایی...
پی نوشت:
همای : ز آتش خویش هر کسی میسوزد.
ضمنا،سعی نکنید بین نوشته ی کیانیان و نوشته من ارتباطی برقرار کنید.