تبليغاتX
روزگـار قــوامــی
apocalypto
            

انسان تنها نشسته بود ، با غم و اندوهی فراوان،همه ی حیوانات دور او جمع شدند و گفتند :ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم ، هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم .

انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق دهید ، کرکس گفت بینایی من مال تو . انسان گفت می خواهم نیرومند باشم ، پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد . انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم ، مار گفت نشانت خواهم داد .

سپس همه ی حیوانات رفتند .و وقتی انسان همه ی این هدایا را گرفت ، رفت .

و آن گاه جغد به بقیه ی حیوانات گفت : انسان دیگر خیلی چیز ها را می داند و قادر است کار های زیادی بکند .

ناگهان من ترسیدم ! گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟

جغد گفت نه . حفره ای در درون انسان دیدم . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست . همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت . حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد . تا روزی که دنیا خواهد گفت : من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم . همه چیزتمام شده است ......

متن فوق برگرفته از داستانی است که توسط بزرگ قبیله ای از اقوام مایا در فیلم " آپوکالیپتو" بیان شد.

فیلمی که ارزش دیدن برای چندین و چند بار را دارد . چرا که در هر بار دیدن نکات جدیدی می توان برداشت کرد .

" مل گیبسون " در این فیلمش نیز همچون " مصائب مسیح " از زبان محلی برای بیان دیالوگ ها استفاده کرده است . که همین امر دلیلی است بر ملموس بودن بیشتر فیلم .

فرار و فرارو باز هم فرار . شاید این فیلم که از ابتدا تا انتهایش فرار است یاد آوری باشد برای انسان قرن 21 که همیشه در فرار است . اما نه از دنیای بیرون . بلکه از درون خویش . فرار از خودش . از زشتی هایی که برایش تبدیل به زیبایی شده وبا این وجود که میخواهد به خود بقبولاند که :

نه ! کدام زشتی؟ این ها همه زیباییند .

در نهایت باز هم به این نتیجه میرسد که داشته به خود دروغ می گفته و همه اعمالش زشت بوده اند و این طور می شود که سعی می کند از خودش فرار کند . تا جایی که به خودی برسد که دیگر به اشتباه و دروغ زشتی ها را زیبا تلقی نکند .

حال ، تا کجا این تعقیب و گریز ادامه خواهد داشت معلوم نیست ...

در پایان فیلم نیز به نکته ی بسیار ظریفی اشاره شد . آنجا که دو تن از افراد قبیله با دیدن کشتی های مدرن به سویشان میدوند . اما در این حین "  jauar paw " رو به همسر و فرزندانش می گوید :

(( باید بریم سمت جنگل . برای یه شروع تازه ! )) و به همراه آنها باز هم به سمت جنگل خود رفت .

شما اگر در آن شرایط قرار گیرید چه می کنید ؟ جنگلتان را رها کرده و به سوی بیگانگان مدرن می روید ؟ یا که نه ؟ در جنگل خود می مانید و به زندگیتان ادامه می دهید ؟

من که هر گز جنگلم رو رها نخواهم کرد . چون تنها زندگی توی جنگل خودم برام زیباست .

2  86/10/15    قــوامــی  |